چرا غرب غلبه کرده است-علی الحساب در حال حاضر؟

سید محمد طبیبیان

سرفصل این مقاله عنوان کتابی است که توسط آیان موریس(1) ، استاد باستان شناسی و مردم شناسی دانشگاه استانفورد تالیف و در سال 2010 منتشر شد.  این پرسش که چگونه بخشی از جهان، که به طور کلی غرب خوانده می شود، در موضع قدرت قرار گرفته و فعلآ قدرت بلا منازع جهان در حیطه علم، تکنولوژی، اقتصاد و نظامی گری است، برای بسیاری از دانشجویان علوم اجتماعی متفکرین و قشر های تحصیل کرده در کشور ما و سایر کشور ها پیوسته مطرح بوده و در واقع یکی از مهمترین پرسشهائی است که در زمینه اقتصاد، جامعه شناسی، سیاست و دیپلماسی  مطرح است.

  پرسش این است که چه عواملی ناگاه کشور هائی مانند انگلستان و آلمان و فرانسه و برخی دیگر کشور های اروپائی را از سه قرن پیش در موضع بر تری قرار داد و چگونه سایر کشور ها که از زمینه های مناسب فرهنگی و علمی بر خوردار بودند این فرصت را نیافته و یا از دست دادند؟ این پرسش پر التهابی برای بسیاری از نسل های مختلف در کشور ما بوده است. شاید در بین کتابهائی که در این باب نوشته شده نیز پاسخ چندان رضایت بخش و تعیین    کننده ای نتوان یافت. در بین اقتصاد دانان عمدتاً اقتصاد دانان توسعه به این مطلب پرداخته اند و آن نیز در زیر این عنوان که عوامل توسعه کدامند و عوامل عقب ماندگی کدام و پاسخ آنها نیز طی بحث های طولانی و کشدار این بوده است که عوامل توسعه همان است که در کشور های غربی می توان یافت و عوامل عدم توسعه همان که در کشور های غیر توسعه یافته یافت می شود. برخی دیگر از اقتصاد دانان نیز به برسی تاریخ و شرح وقایع مختلف مانند انقلاب صنعتی و حوادث مشابه پرداخته اند. برای اولین بار یک استاد دانشگاه که تخصص او  نه اقتصاد بلکه باستان شناسی ، مردم شناسی و تاریخ است به صورت اصولی و جدی به کنکاش در این زمینه پرداخته، و با اینکه مثل هر اثر علمی دیگر پرسشهائی بیش از آنچه پاسخ داده است را مطرح می کند، لیکن کتابی بسیار با ارزش و خواندنی است.

کتاب آیان موریس کتابی است حدود هفتصد صفحه و تلاش او برای پاسخ به پرسشی که مطرح میکند او را به مرور یک تاریخ بیش از پنجاه هزار سال واداشته است. یعنی نقطه شروع ردیف زمانی بحث او عملاً شروع ظهور اولین انسانگونه ها بر روی کره زمین است. کتاب پر است از شواهد باستانشانسی و مردم شناسی و حوادث تاریخی در بخش های بزرگی از جهان. این کتاب برای علاقمندان به علوم اجتماعی، از نظر آشنا شدن با روشهائی که امروزه در بررسی تاریخ، باستان شناسی و مردم شناسی به کار می رود نیز حائز اهمیت است. روشهائی مانند برسی ساختار مولکولی و تغییرات آن برای تعیین قدمت اشیاء باستانی که در حفاری ها بدست آمده و ماخذ آنها،  مطالعه "دی ان اِ" و سایر روشهای زیست شناسی برای تعیین قدمت و زمان زیست انسانها و سایر موجوداتی که بقایائی از آنها بدست آمده است. این روشها روشنی بخش بسیاری از زوایای تاریخی در مورد مسائلی است که تاریخ نگاری سنتی در مورد آنها یا دچار ابهام یا دچار اشتباه بوده است. کتاب از لحاظ محتوائی بسیار غنی است و کمتر صفحه ای وجود دارد که برای خواننده نکته تازه ای در بر نداشته باشد. به همین دلیل نیز خلاصه کردن کتاب کاری بس مشکل و به هر حال ناقص خواهد بود. چه این که یک خلاصه بیست صفحه ای از کتاب هفتصد صفحه ای که هر صفحه شرح مطلبی تازه است به معنی از قلم انداختن معادل ششصد و هشتاد صفحه از مطالب کتاب است. لکن معرفی این کتاب از زوایای مختلف مفید است و امید میرود این خلاصه بتواند برای خوانند گان گرانقدر دست آورد مفیدی را به همراه داشته باشد. در خلاصه ای که در پیش رو دارید شرح بسیاری از وقایع یا توضیح شواهد و دلائل باستانشناسی، مگر در موارد معدود، حذف شده و متن حاضر عمدتاً به ارائه نتایج و جمعبندی های کتاب اختصاص دارد. در بعضی موارد نیز مطالبی که برای توضیح ضروری بوده توسط نویسنده متن حاضر در داخل متن و یا زیر نویس ها اضافه شده که در این مورد عدم تعلق آن بخش مطلب به کتاب تصریح شده است. 

نقطه عطف و آغاز غلبه
شاید در مورد بسیاری از مطالب، مانند دلائل و عوامل پیشرفت غرب و نقطه آغاز آن بتوان دچار ابهام بود و هر گزاره در این مورد را بتوان مورد چالش قرار داد.  لکن از نظر آیان موریس یک واقعه تاریخی را می توان شروع نمادین تسلط طلبی غرب بر جهان و یا حادثه بارز تاریخی برای انگشت نهادن بر نقطه عطفی تلقی کرد که تا کنون یک روند پایدار را تشکیل داده است. این حادثه تاریخی نیز به جنگ تریاک موسوم است.

در سال 1839 امپراتور چین مبارزه بر علیه اعتیاد تریاک را که در کشور مزبور بسیار رایج و خانمان سوز بود شروع کرد و در یک مورد موجودی تریاک بازرگانان انگلیسی که شامل هزار و هفتصد تن تریاک می شد را مصادره کرد. کمیساریای تجارت انگلیس در چین به بازرگانان قول جبران خسارت مالی را داد و از دولت خواست مبلغ 2 میلیون پوند به بازرگانان بدهد، دولت انگلیس نیز چنین کرد.  لکن کشتی جنگی جدید خود موسوم به " مکافات (2)"که اولین کشتی بود که بدنه آن کلاً از آهن ساخته شده بود و با موتور بخار حرکت می کرد و و به توپ های جنگی دور برد مجهز بود را به ساحل بندر "گوانگژو  ( کانتون)"(3)  فرستاد و در چند دقیقه ناوگان چین را نابود و شهر را ویران و امپراتور چین را وادار به تسلیم و پرداخت غرامت کرد. پیرو این ماجرا، تا سال 1860 جنگ های داخلی که به دلیل ضعف دولت مرکزی ایجاد شد بیست میلیون کشته به جای نهاد که بیشتر در نتیجه گرسنگی و بیماری بود و بلائی که چینی ها بر سر یکدیگر نازل کردند بسیار فرا تر و گسترده تر از آنچه بود که در ابتدا اروپائی ها بر آنها روا کردند. در سال 1858 انگلستان و فرانسه به داخل چین لشگر کشی  و پکن را تصرف و غارت کردند. از این میان افسران انگلیسی یک توله سگ خانگی نژاد پکنی(4)  که  از کاخ تابستانی امپراتور غارت شده بود نیز برای ویکتوریا ملکه انگلستان هدیه بردند که نام آن را لوتی (غنیمت) گذاشت...

این حادثه شاید مهمترین پیروزی انگلیس تلقی نشود لکن زمینه را برای هجوم اروپائیان به آسیا و ایجاد پایگاههای استعماری در شرق آسیا فراهم آورد.

آیان موریس می گوید که اکثر نظریه پردازهای تاریخ توافق دارند که غرب در دویست سال اخیر بر جهان مسلط بوده است لکن در مورد این پرسش که شرایط قبل از آن چگونه بوده است اتفاق نظر وجود ندارد. اکثر کسانی که در مورد پیشرفت غرب سخن می گویند شامل اقتصاد دانان، متخصصین علوم سیاسی، و تاریخدانان به حوادث و روند های اخیر می نگرند و به این پرسش توجهی نمی کنند که آیا تسلط غرب یک حادثه آنی بود یا زمینه های تاریخ در گذشته ها و حوادث دوران های قبل نیز وجود داشت؟ آیان موریس به عنوان یک باستان شناس و متخصص تاریخ عتیق خود را در موضعی می نگرد که مسئله را بر اساس یک روند تاریخی بلند مدت مورد پیگیری قرار دهد.



دلائلی که در ادبیات متعارف می توان یافت
این پرسش که چرا غرب مسلط شده است سالها مطرح بوده و برای آن نیز توضیح های مختلفی ارائه شده است. گروههای مختلف انقلابیون، ارتجاعیون، آرمان گراها و واقع گراها در این مورد نظریه پردازی کرده اند. مولف کتاب استدلال می کند که این نظریه هارا می توان به دو دسته کلی تقسیم کرد. آنها که معتقد به عامل دیرینه بودن این اختلاف هستند و استدلال می کنند که بر تری غرب تاریخی بسیار طولانی تر از چند صد سال دارد و از گذشته ای نا معلوم شروع می شود. بر اساس این دیدمان تمایز بین جوامع سرنوشت مختومی است که هزاران سال پیش رقم خورده. طبق این نظریه، مثلآ انقلاب صنعتی و فکری به عنوان جبر تاریخی بایستی در غرب اتفاق می افتاده است، چون مردم غرب از ابتدای تاریخ ویژگی های بارز برتری داشته اند.  البته این گروه نیز در مورد جزئیات ماجرا، یعنی این که از کجای گذشته و به چه دلیل این تمایز ظاهر شد اختلاف نظر جدی دارند.  این دیدگاه بین 1750 تا 1950 نظریه رایج بود. برخی از متفکرین ریشه این برتری را در فرهنگ اندیشه و فلسفه و نو آوری و اعتقاد به آزادی و از زمان یو نانیان قدیم دوهزار و پانصد قبل  سال می دانستند. در قرن هجده و نوزده بسیاری از متفکرین شرقی نیز این نظر را پذیرفته بودند. چنانکه پس از شکست ژاپن از نیروی دریائی امریکا در قرن 19 که منجر به باز شدن بنادر این کشور به تجارت بین الملل شد، عده ای از متفکرین ژاپنی بر اساس همین پیش داوری به ریشه یابی عقب ماندگی خود پرداختند.

تا سال 1853 ژاپن به خارجیان اجازه تجارت در بنادر این کشور را نمیداد و آنها را اصولاً نجس تلقی می کرد(به جز تجار چینی و هلندی که در برخی بنادر ژاپن تجارت می کردند). در سال مزبور یک فرمانده آمریکائی با چهار کشتی بخار به بندر توکیو وارد شد و اعلام کرد  یا بنادر خود را باز کنید یا آماه جنگ باشید .(5) ژاپنی ها تا آن موقع کشتی بخار ندیده بودند و آنهارا اژدهای غول پیکری تلقی می کردند که از دهانشان دود بیرون می آمد. به هر حال کشتی های سنتی ژاپنی نیز حریف این کشتی های مجهز به تعداد بسیار توپهای دور برد نبود و این مقابله لاجرم به تسلیم ژاپن منجر شد .(6) ژاپنی ها از سر نوشت فاجعه بار کشور چین نیز با اطلاع بودند و به همین دلیل به فکر ریشه یابی و چاره اندیشی افتادند.

در سال 1870 نویسنده ای که در فرهنگ فکری ژاپن بسیار موثر بود به نام یوکی چی (7) نوشت که چین برای مدت طولانی ماخذ و منبع فرهنگ ژاپن بوده و به همین دلیل نیز ژاپن فقط نیمه متمدن است و از طریق زدودن فرهنگ چینی، ژاپن می تواند بر مشکلات عقب ماندگی خود فائق آید. در این برش زمانی بود که آثار دوره روشنگری و فلسفی مدرن غرب به ژاپنی ترجمه شد و اقدامات مربوط به ایجاد شرایط دموکراتیک و صنعتی شدن و مانند آن به جد پیگیری گردید. چینی ها از طرف دیگر کسان دیگری را برای سرزنش نداشتند به جز خودشان که این سرزنش نیز کار مشکلی بود. در قرن نوزدهم جمعبندی متفکرین چینی این بود که فرهنگ چینی مشکل بنیادین ندارد برای رفع مشکل فقط باید کشتی بخار بسازند و توپهای جنگی خارجی خریداری کنند.

در قرن بیستم با پیشرفت باستان شناسی و بررسی بی طرفانه تاریخی حقایق جدیدی ظاهر شد که فرضیه برتری مختوم غرب را مورد تردید جدی قرار داد. اینکه چینی ها بسیار قبل از اروپائیان به اکتشاف دریائی پرداختند و قبل از آنها به ابداع و اختراعاتی رسیدند که در تحول جهان و غرب موثر بود( ازجمله چاپ، ساخت قطب نما و باروت، ظروف چینی...) . آنچه بود اکتشافات دریائی که برای اروپائیان باب کشف سرزمین های جدید و توسعه تجارت و دسترسی به منابع را باز کرد، برای چینی ها در سال 1430 بسته شد. زیرا این اقدامات توسط امپراتور چین ممنوع اعلام شد.  چون از این طریق کسانی ثروتمند می شدند که با آنهائی که امپراتور می خواست متفاوت بودند. این که خود او نیز زیان می دید و همه کشور نیز، برای او مهم نبود. این نکته ای است که می توان از زاویه دید مارکس در مورد استبداد شرقی دریافت. یعنی حکومتهائی که در مقابل منافع خود به راحتی پیشرفت کشوری را متوقف می کنند. قدرت متمرکز در چین نیز بوسیله شرایط جغرافیائی و تراکم جمعیت مقدور شد. در مقابل آن،  اروپا از قرن چهاردهم به بعد در شرایط جغرافیائی متفاوت و پراکندگی جمعیت و وجود حکومت های کوچک و ضعیف در حد دولت شهر های متعدد آزادی اندیشه و تجارت را کمتر با محدودیت روبرو می کرد.
 

نظریات مربوط به اجتناب ناپذیری پیشرفت غرب به رنگها و شکل های مختلفی ظاهر شد. برای مثال کارل مارکس استدلال کرد که نظام سیاسی بسته و رتبه بندی متحجر اجتماعی سبب شد که سازو کار تحول تاریخی در چین عملاً قفل شود. گرچه در این نکته حقیقتی نهفته است لکن سوء استفاده از این تفسیر توسط مائو، پل پات و کیم برای تکان دادن بنیاد جوامع چین، کامبوج و کره شمالی خود فجایع بی بدیلی را برای این جوامع به همراه داشت.

از بین کسانی که به عوامل کوتاه مدت تر توجه دارند می توان به دیدگاه آندره گوندر فرانک توجه کرد. او استدلال می کند که تا قرن شانزدهم چین از یک اقتصاد پویا بر خوردار بود و ارو پائیان که قاره جدید را کشف کرده بودند ذخائر معدنی نقره این قاره را غارت کرده و برای خرید ادویه و ابریشم و کالاهای دیگر چینی هزینه می کردند. از حدود 150000 تن فلزهای قیمتی که از معادن پرو و مکزیک استخراج شد حدوداً یک سوم آن از طریق تجارت به چین منتقل گردید. پس از 1750 با نزول اقتصاد چین عرضه نقره نیز کاهش یافت و صادرات آن دچار تنزل شد. اروپائیان به تولید صنعتی روی آوردند تا به جای نقره برای تجارت در بازار های آسیائی عرضه کنند. در زمانی که بحران اقتصادی و افزایش جمعیت در چین سبب تنزل اقتصاد و بحران داخلی آن کشور شد در غرب انقلاب صنعتی آغاز شده بود.

برخی دیگر از طرفداران نظریه اثر عوامل کوتاه مدت با این دیدگاه موافق نیستند. جک گولداستون اعتقداد دارد که شرایط غرب و شرق برای 1600 سال تقریباً مشابه بود. هردو منطقه بوسیله امپراتوری های بزرگ مبتنی بر کشاورزی و زمینداری و نظام و تشکیلات مذهبی سازمان یافته و پیچیده اداره می شد که حافظ تحجر نظم ها و سنت های دیرین بودند. در همه جا نیز عموم مردم به صورت کم و بیش مشابه فقیر بودند. حدود قرن پانزدهم همه جا از انگلستان تا چین شیوع طاعون، و جنگ های ویرانگر متعدد و گسترده، امپراتوری هارا به زانو در آورد.  لکن در اکثر کشور ها همان نظم های کهن مجدداً سر برداشتند و خود را تثبیت کردند به جز منطقه شمال شرقی اروپا که نهضت پروتستان سنت های کاتولیک را منتفی کرده و به کناری زد و از این طریق فرصت جدیدی برای آزاد اندیشی و پیشرفت فراهم آورد. اندیشمندان اروپا که از زنجیر های کهن کنترل کلیسا و سنت نجات یافته بودند پایه های فرهنگی را بر مبنای ایمان به توانائی های انسان بنا نهادند که در اولین مرحله منجر به استفاده از نیروی بخار در امر پیشبرد صنعت و اقتصاد شده و غرب را به صورت تعیین کننده ای به جلو راند. "کنه پومرانز" استدلال می کند که تا 1750 جوامع غربی وشرقی هردو با دو پدیده رو برو بودند یکی رشد جمعیت ودوم  این واقعیت که در هردو جامعه توانهای بالقوه محدود سنتی را تا نهایت آن استفاده کرده بودند و به سقف تولید و کار آئی محدودی که روشهای سنتی ممکن می ساخت، دست یافته بودند. به همین دلیل که جمعیت سریع تر از تکنولوژی رشد کرده بود، این امر منجر به تحقق پیش بینی مالتوس می شد. یعنی فقر فزاینده و مرگ و میر ناشی از آن به عامل کنترل کننده رشد جمعیت تبدیل می شد.  اگر در انگلستان ذخائر ذغال سنگ کشف نشده بود که امکان بهره برداری صنعتی از نیروی بخار را مقدور کند این شرایط انقلاب صنعتی تحقق نمی یافت. لکن تا سال 1840 انگلیسی ها از ماشین هائی، که با انرژی حاصل از ذغال سنگ کار می کرد در تمام حیطه های زندگی بهره می بردند. به نوعی نظریه گولد موریس و پومرانز به نقش عوامل شانسی اشاره می کنند که مسیر تاریخ را تغییر دادند.

  آیان موریس در کتاب خود استدلال می کند که طرفداران مکتب بلند مدت و کوتاه مدت هردو شمایل تاریخ را اشتباه دیده اند و به همین دلیل نیز نتایج متناقض ارائه کرده اند.  او در  کتاب خود می خواهد از دیدگاه متفاوتی به مسئله توجه کند. او می گوید بایستی جواب دو پرسش را بدانیم. یکی اینکه چرا غرب توسعه یافته تر است- به این معنی که توان بیشتری دارد برای به ثمر رساندن اهداف و انجام امور و دیگر اینکه چرا توسعه غرب با چنین سرعتی انجام شد که معدودی کشور توانستند بر کل کره زمین غلبه کنند. برای مثال تا سال 1842 انگلستان یک امپراتوری جهانی تشکیل داده و بسیاری بازار ها ازجمله چین را با جریان سیل آسای کالاهای تولیدی خود روبرو ساخته بود. چنین دسترسی و انکشافی در تاریخ بی سابقه بود.

عوامل نژادی
برخی نویسندگان استدلال کرده اند که غرب پیشرفت کرده چون در آنجا مردمی زندگی می کرده اند که از نظر نژادی و از بدو خلقت بر تری داشته اند. و طبعاً دیگر مردم در این زمینه فرو مایه تر بوده اند و در نتیجه هر کدام در حد بضاعت ذاتی از پیشرفت بر خوردار گشته اند. چه این که پیشرفت علمی و فنی و اقتصادی در کشور های غرب اروپا آغاز شد و طی سیصد سال به زحمت به چند کشور دیگر سرایت کرده است. مبنای این استدلال را نیز بر اساس مقایسه سنگواره انسانگونه های قدیمی مربوط به بیش از پنجاه هزار سال پیش قرار می دهند که حرکت این گونه ها از آفریقا شروع شده و طی چند هزار سال به خاورمیانه رسید و از آنجا بخشی به طرف شرق و بخشی به طرف غرب حرکت کردند. نوع انسانگونه های اولیه ساکن اروپا از "نژاد نئاندرتال" است که با نوع انسانگونه بعدی که نژاد "همو ساپینس" است و عمدتاً اجداد بشر فعلی هستند(و البته انسان نئاندرتال و سایر انسانگونه ها راریشه کن و منقرض نمودند) متفاوت است. نژاد همو ساپینس در اروپا با نژاد قبلی یعنی نئاندرتال امتزاج کرده و تلفیقی از انسانهای متفاوت به وجود آوردند. لکن در آسیا مردم از نوع اعقاب گونه دیگری هستند که به انسان پکنی معروف است. انسان پکنی جمجمه ای کوچکتر و پیشانی کوتاه دارد که قاعدتاً نشان از ظرفیت تشخیص و پردازش کمتر مغز آن می دهد. اگر این انسانگونه جد بزرگ مردم چین و شرق آسیا باشد و در صورتی که دلائل قانع کننده بر ابطال این فرضیه وجود نداشته باشد خود این تفاوت بسیاری از مسائل را توضیح می دهد.

آیان موریس می گوید که شواهد و استدلال های مبتنی بر شواهد نژادی به راحتی دست افزار نژاد پرستان، کینه ورزان قومی و برتری جویان و طرفداران تبعیض و خلاصه دست مایه بد ترین نوع از فرو مایگی قرار گرفته است. شاید از نظر آسودگی خاطر با این وسوسه روبرو باشیم که بهتر است این روش  را کلاً کنار بگذاریم. لکن نبایستی بدون یک بررسی عمیق علمی از این مسئله بگذریم. به همین دلیل نیز او صفحه های بسیاری از کتاب را به بررسی آثار باستانشناسی و مطالعه فسیل ها و باز مانده های انسانهای مختلف و مطالعه ژنتیکی و تبار نژادی آنها، تا حدی که در اکناف عالم کشف شده، اختصاص داده است.

اولین میمون های انسانگونه شاید در 1.7 میلیون سال پیش برروی زمین ظاهر شده اند و به نظر می رسد انواع مختلف آنها نیز به طور هم زمان و درکنار هم به حیات خود ادامه داده اند. بقایای اولین انسان گونه های شرقی در اکتشافاتی که در بعضی غار های نزدیک پکن انجام گردید یافت شد. این انسانها بین 640 تا 410 هزار سال قبل زندگی می کرده اند. این انسان گونه هارا باستان شناسان انسان پکنی گویند.  اینان انسانگونه های اولیه ای بوده اند که در غار های می زیسته و ظرفیت دماغی محدوی داشته اند. گرچه افروختن آتش را می دانسته اند و از ابزار های سنگی استفاده می کرده اند، لکن شرایط استخوان بندی جمجمه آنها نشان می دهد که قادر به سخن گفتن نبوده و احتمالاً با ایجاد سر وصدا و اشاره با یکدیگر ارتباط بر قرار می کرده اند. از این دوران نقاشی های غاری نیز یافت نشده و این نیز نشان میدهد توان هنری آنها بیشتر از شامپانزه های امروزی نبوده است. از طرف دیگر اولین انسانهای غربی را انسان نئاندرتال می دانند که بقایای آنها در غار های اروپا کشف شد و در حدود600 تا 564  هزار سال پیش در این غارها به زندگی غار نشینی می پرداخته اند. لکن آنچه نئاندرتال کلاسیک تلقی می شود حدود 200 هزار سال پیش در آفریقا ظاهر شده و به طرف خاور میانه و ارو پا پراکنده شده و بقایای آنها در کشورهای اروپائی یافت شده است. آثاری از این انسانگونه ها در چین یا اندونزی یافت نشده و بنا بر این به نظر می رسد در مسیر مهاجرت خود از آفریقا به طرف شرق آسیا حرکت نکرده اند. این انسانگونه از سایر انسانگونه های اولیه از نظر جثه قوی تر و حجم مغز آنها حتی از انسانهای امروزی نیز بزرگتر بوده و توان تکلم در حد ابتدائی داشته اند، می توانسته اند آتش افروخته، از پوست حیوانات بالاپوش تهیه کنند و ابزار های سنگی ظریفتری بسازند.  آثار باقیمانده از آنها در غار ها نشان می دهد که از آنچه امروزه احساسات انسانی است بر خوردار بوده اند. برای مثال از معلولین و مسن های خانواده خود نگه داری می کرده اند و مرده های خود را با تشریفاتی دفن می کرده اند. آیا می توان استدلال کرد که اروپائیان از نسل انسانهای اولیه برتری بوده اند در مقایسه با آسیائی ها و به همین دلیل از همان صد ها هزار سال پیش مشخص است که بایستی در رتبه بالاتری قرار گیرند؟ پاسخ موریس یک نه قاطع است. چرا که به طور مشخص بر اثر بررسی های ژنتیکی معلوم می شود که اروپائیان نواده های انسان نئاندرتال نبوده و آسیائی ها نیز نواده های انسان پکنی نیستند.

 بلکه در حدود 170 هزار سال پیش یک گونه جدید از انسانگونه ها که به هومو ساپینس ( عاقل انسان) موسوم است، در آفریقا ظاهر شد و به اکناف جهان پراکنده گردید که در واقع جد مشترک تمام انسانهای امروزی است. موریس با بحث تفصیلی در مورد تکامل انسان بر اساس بررسی های "دی ان اِ هیپو کوندریا" از انسان های موجود و بقایای انسانهای قدیمی و شرح تفصیلی تحقیقات در این مورد استدلال می کند که انسان ها در گروهای بزرگ در مناطق مختلف جهان بسیار شبیه یکدیگر هستند. مطالعه ژنتیکی "دی ان اِ "که فقط از مادر منتقل می شود و آن نوع "دی ان اِ "که فقط از پدر منتقل می شود و بازیافتی از بقایای یافت شده از انسانها در مسیر مهاجرت آنها طی هزاران سال پیش و همچنین انسانهای موجود نشان می دهد که همه انسانها از یک مادر و یک پدر مشترک انشعاب یافته اند، که در یک جهش ژنتیکی از شامپانزه ها جدا شده، و در حدود 150 هزار سال پیش در آفریقا زندگی می کرده است. پدر و مادری بین انسان و میمون که یک جهش ژنتکی و تکاملی اورا صاحب سر و مغز بزرگتر و بدنی ضعیفتر از میمون های دیگر کرده است.  در مورد افسانه انسان نئاندرتال نیز استدلال می کند که اصولاً  این انسانگونه علی رغم بزرگ بودن مغز از مغز پیشرفته تری برخوردار نبوده.  آثار باقی مانده و کشف شده از آنها در غار های اروپا، که بسیار فراوان است، نشان می دهد که قسمتهائی از جمجمه که محل قرار گرفتن بخش هائی از مغز است که به کار سخن گفتن اختصاص دارد کوچک بوده و توان تکلم آنها در حدی بسیار عقب مانده تر از انسانگونه بعدی بوده است. در مورد خویشاوندی ما با انسان نئاندرتال نیز استدلال می کند بین 1 تا 4 درصد از ژنهای انسان امروزی در همه جهان میراث انسان نئاندرتال است، که به دلیل امتزاج بین دوگونه در زمانی که زیست آنها در یک محل همزمان بوده است اتفاق افتاده است. بنا بر این در این مورد نیز تفاوت چندانی بین انسانها در شرق و غرب عالم موجود نیست!  متحد الشکل بودن ساختار کلی زیست شناسی و ژنتیکی انسانها، که البته نافی وجود تفاوتهای فردی نیست،  مسئله تمایز بر مبنای نژاد را کلا منتفی می کند.

این گونه جدید، اندامی ظریفتر و ضعیفتر داشت و سری بزرگتر داشته و پیشانی بلند و سر گنبدی شکل آن اجازه می داد که بخش های مغز که مربوط به تکلم و محاسبه است بزرگتر شود. مغز انسان بسیار بیش از تناسب وزن و اندازه خود انرژی مصرف میکند( مغز حدود دو درصد وزن بدن را دارد لکن حتی در حالت استراحت بیست درصد کالری مورد استفاده کل بدن را استفاده می کند). بنا براین برای دوام و بقا، این موجود جدید بایستی نیاز این مغز بزرگتر را به مواد خوراکی انررژی زا تامین کند و ضعف جسم را نیز با بکار بردن روشهای هوشمندانه تر همان مغز جبران کند. این مهم و یافتن روشهای عملی آن نیز به عهده مغز جدید بود. چنین بود که تحول جدیدی در کار کرد های موجودات زنده بر روی کره زمین آغاز شد.

 لکن کارکرد این انسانها طی دوره تکاملی یکسان نبوده است. طبق بررسی های باستان شناسی از 150 هزار سال قبل که این گونه از انسان هوموساپینس اولیه بر سطح زمین ظاهر شد حدود صد هزار سال به طول انجامید تا ظرفیت گفتاری و فکری آن تکامل یابد و به نظر می رسد گفتار به سبک انسان امروزی از 50 هزار سال قبل جزء ویژگی های انسان بوده است. دلیل این سکوت صد هزار ساله کاملآ مشخص نیست لکن عامل دیگری نیز پیوسته در حیات انسان دخیل بوده در این مورد نیز دخیل شناخته شده است. این عامل آب وهوا و شرایط اقلیمی است. طی دوره تشکیل زمین، بین 40 تا 50 عصر یخ بندان حادث شد. دو مورد از این دوران ها دوران 190  تا 90 هزار سال قبل اتفاق افتاده. یعنی دورانی که در تکامل انسانها نقش اساسی داشته است. این دوران برای این گونه موجود زنده دوران های بسیار سختی به حساب می آمد. برخی باستانشناسان و متخصصین ژنتیک تخمین می زنند که در 100 هزار سال قبل فقط حدود 20 هزار نفر از انسانهای هوموساپینس از سختی های دوران یخبندان زنده باقی مانده بودند. از 70 هزار سال قبل با گرم شدن هوا شرایط زندگی بهبود یافت و امکان تکاثر نسل و امتزاج و مرواده بین گروههای مختلف فراهم شد و این امر نیز امکان امتزاج بیشتر و تکثیر گروههای با تحول ژنتیکی و افزایش نسبت آنهائی که تکامل یافته بودند در کل جمعیت را فراهم کرد. گرمایش زمین سبب شد که در جنوب آفریقا محیط طبیعی مرطوبتر و شمال آفریقا خشک تر شود.  افزایش جمعیت انسانگونه ها سبب شد که آنها را ناچار به پراکنده شدن کند، لکن شرایط برای مهاجرت به سوی شمال بخاطر خشکی مناسب نبود.  بنا براین از طریق سومالی و جنوب شبه جزیره عربستان به ایران آمده و از آنجا دو شعبه شده که یکی به طرف هند و چین و دیگری به طرف اروپا و از شمال دریای خزر به طرف شمال چین و با عبور از پل های خشکی بین آسیا و آمریکا به آمریکا مهاجرت کردند. پس از دوران یخبندان بالا آمدن آب دریا ها این جمعیت ها را برای ده ها هزار سال در شرایط منزوی قرار داد. تا 60 هزار سال پیش این انسانهای اولیه  تا مالزی پیش رفته بودند و با قایق فاصله پنجاه کیلومتری بین آسیا و استرالیا در آن زمان را طی کرده و به این سرزمین نیز رسیدند.
 
این مهاجرت و پراکندگی طی ده ها هزار سال با سرعت متوسطی حدود هزار و ششصد متر در سال اتفاق افتاده است، این سرعت در مقیاس امروزی ناچیز است لکن در مقایسه با انسانگونه های قبلی که حدود 35 متر در سال پراکنده شدند سرعت قابل ملاحظه ای است. بر اساس این شواهد باستانشناسی و ژنتیکی آیان موریس نظریه های مربوط به تفاوت های زنتیکی بین انسانها را مردود می داند و استدلال می کند که انسانها در هر جا که زندگی میکنند بر حسب ویژگی های گروههای بزرگ علی الصول یکسان هستند. بنابراین بایستی دلیل اینکه غرب مسلط شده است را در عوامل دیگری جستجو کرد.  

غرب کجا و شرق کجا  است؟
در اصطلاح رایج منظور از غرب کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی است. به نظر می رسد پژوهشگران مختلف مفاهیم مختلفی را در تعریف غرب و شرق به کار برده اند. لکن آیان موریس با توجه به مفهوم تاریخی آن، تعریف خاص خود را ارائه می کند. او مناطقی که از جنوب غربی ایران آغاز شده و به جنوب دریای سیاه و جنوب غربی اروپا می رسد را به طرف شمال و غرب آن، منطقه غرب و جنوب آن را که شامل چین و کشور های همسایه آن و جزایر همسایه چین در اقیانوس آرام می شود و مناطق شرقی چین تا مرز ایران  را منطقه تاریخی شرق قلمداد می کند. دلیل این تقسیم بندی را بعداً به تفصیل بیشتری مشاهده خواهیم کرد. به طور خلاصه تقسیم بندی او تقریباً بر اساس تقسیم بندی است که در نقشه شکل1 بر اساس خط موسوم به خط موویوس انجام شده.  او برای این نوع تقسیم بندی نیز دلائل خاص خود را ارائه می کند که خلاصه آن در بخش های بعدی مطرح خواهد شد.

از آنجا که بررسی تاریخی چند هزار ساله و آن هم یک بررسی که بر مبنای تحول همه جانبه خواه پیشرفت و یا عقب ماندگی جوامع است بایستی به صورت منسجم و ساختارمند انجام شود،  مولف کتاب یک شاخص عمومی را برای بررسی خود انتخاب می کند. این شاخص نیز مصرف عمومی انرژی سرانه توسط مردم مناطق مختلف است. منظور از مصرف انرژی نیز هم مصرف انرژی خوراکی است و هم سایر مصارف انرژی که در تولید یا مصرف جوامع به کار رفته است. محاسبه این شاخص برای جوامع غرب و شرق به نحوی که او تعریف می کند امکان پیگیری پیشرفت و عقب ماندگی و عروج وسقوط این جوامع را در مسیر تاریخ چند هزار ساله مقدور می کند. بنابراین شرایط این مناطق را براساس شاخص سرانه مصرف انرژی مورد مقایسه قرار می دهد.

 

بهشت عدن
یکی از منطقه هائی که از گرم شدن مجدد کره زمین و ذوب شدن یخ ها بهره مند شد منطقه ای از زمین بود که تقریباً در فاصله عرض جغرافیائی حدود 20-35 درجه قرار داشت. این منطقه در زمان یخبندان زمین،  هوای معتدل تری داشت و به همین دلیل نیز گونه های متنوعی از گیاهان و جانوران در آن زندگی می کردند و این روند تا پایان یخبندان و شروع گرم شدن زمین تا 12700 سال قبل از میلاد نیز تقویت شد.

خصوصآ در منطقه ای که به دامنه های تپه ای یا هلال کشاورزی موسوم است. منطقه دامنه های تپه ای از دامنه های زاگرس تا جنوب دریای سیاه و سواحل مدیترانه و کشور های سوریه و اردن فعلی را در بر می گرفت( به نقشه شکل 2 توجه کنید). وجود انواع غلات امکان خوراک مناسبی را برای انسان های اولیه که علی الاصول شکارچی و جمع کننده میوه ها و دانه های خودرو بودند فراهم کرد. تنوع گونه های گیاهی خوردنی به تدریج سبب ایجاد کشاورزی شد. باستانشناسان بر این عقیده هستند که در زمانی که مردان به دنبال شکار حیوانات و جمع آوری مواد خوراکی بودند این زنان بودند که به این نتیجه رسیدند که به جای انتظار برای رویش خودروی غلات می توان آنها را در مکانی افشاند و مراقبت کرد تا بارور شوند و سپس از محصول آن برخوردار شد. این نوآوری یکی از مهمترین نوآوری های تاریخ بشر بود و تحولاتی را به همراه داشت که در تاریخ بشر تعیین کننده محسوب می شوند. ازجمله اسکان انسانها و تشکیل جوامع کوچک. اولین آثار باستان شناسی اسکان انسانها در منطقه دامنه های تپه ای مربوط به مجموعه کلبه هائی است از 12700 سال قبل از میلاد مسیح در سوریه فعلی.  حفاری ها نشان می دهد که در حدود 10000 سال قبل از میلاد منطقه دامنه های تپه ای از سایر مناطق جهان متمایز  و ممتاز بود. در حالی که انسانهای مناطق دیگر از غاری به غار دیگر و مکانی به مکان دیگر به دنبال شکار حیوانات وحشی در حرکت بودند انسانهای منطقه دامنه های تپه ای بیش از هزار سال بود که به اهلی کردن گیاهان و حیوانات پرداخته بودند و اجتماعاتی با سازمان و آئین های خود ایجاد کرده بودند. این اولین حرکت انسان غربی به جلو طی تاریخ تلقی می شود و چنانکه اشاره شد آثار فعالیتهای مشابه در شرق و ازجمله چین تا دو هزار سال بعد ظاهر نشد.


باستان شناسان می پندراند اشاره به بهشت عدن در کتابهای عهد عتیق در واقع بخشی از این منطقه را در نظر داشته است. چه اینکه در ده هزار سال پیش پر آب تر،سرسبز تر از زمان حال و با آب و هوای مطبوع و انواع گیاهان و میوه ها و حیوانات قابل شکار و اهلی شدن یک بهشت موعود بر روی زمین، برای انسانهائی بود که دائم دچار کمبود  مواد خوراکی بودند. در کتاب مقدس عتیق اشاره شده که در باغ عدن رودخانه ای جریان داشت که از چهار شعبه تشکیل می شد و کوهها سر در ابرها داشتند. مشخصه ای که برای منطقه انتهائی خلیج فارس و دامنه های زاگرس صدق می کرده است. به همین دلیل نیز آیان موریس عنوان بهشت عدن را برای این بخش انتخاب کرده است. 

شکل 2. منطقه دامنه های تپه ای یا هلال کشاورزی(قسمت هاشور خورده) که از 12000 سال قبل اولین تمدن انسان شکل گرفت.

دلیل این تحول و جهش در زندگی انسان هوموساپینس نیز عمدتاً جغرافیای خاص این منطقه بود. چنانکه اشاره شد انواع گیاهان و حیوانات در این منطقه از تنوع خاصی برخوردار شدند چه اینکه آسیب دوران یخبندان در این عرض جغرافیائی کمتر از سایر مناطق و امتیازهای حاصل از گرمایش مجدد زمین نیز بیشتر بود. در ابتدای این منطقه (دامنه زاگرس و خوزستان) چهار رود بزرگ در جریان بود که به خلیج فارس می ریخت ( سه رود کارون و دجله و فرات هنوز موجود و رود دیگری که از منطقه کویت فعلی به انتهای خلیج فارس کنونی می ریخت اکنون خشک شده است) بخش دیگری از این منطقه جنوب دریای سیاه را تشکیل می داد که به دلیل ذوب یخ ها بزرگترین ذخیره آب شیرین جهان را فراهم می ساخت. برتری جغرافیائی این منطقه را با توجه به اطلاعات زیر می توان درک کرد:

از حدود دویست هزار گونه گیاهی که در جهان یافت می شود حدود دو هزار قابل خوردن است، و فقط چند صد گونه قابل اهلی شدن. در حقیقت بیش از نیمی از کالری مصرف خوراکی امروزه انسان از غلات و آن هم چند غله معدود مانند گندم، ذرت، برنج و جو تامین می شود. از بین پنجاه و شش گونه گیاه دارای دانه بزرگ، سی و دو تا در منطقه جنوب غربی آسیا(عمدتآ همین منطقه دامنه های تپه ای)و حوزه مدیترانه به صورت خودرو رشد می کند. در شرق آسیا فقط شش نوع. در آمریکای مرکزی فقط پنج نوع. در آفریقا در جنوب صحرا فقط چهار نوع. در استرالیا و آمریکای جنوبی هر کدام دو نوع. اگر انسانهای همه جای جهان را به طور مساوی تنبل و طمع کار بدانیم انسانهای منطقه دامنه های تپه ای شانس بیشتری از نظر دست آوردهای طبیعی داشتند تا با آن کار و زندگی کنند. در مورد درختان میوه نیز این امتیاز در منطقه مزبور بارز بوده است. در مورد حیوانات قابل اهلی شدن نیز استدلال مشابهی قابل ذکر است. در جهان 148 گونه حیوان پستاندار بزرگ ( بیش از 45 کیلو)  موجود است. تا سال 1900 فقط 14 گونه حیوان اهلی شده بودند. هفت گونه از آنان بومی منطقه جنوب غربی آسیا است. ازبین پنج گونه مهمتر( گوسفند، بز،گاو، خوک، و اسب) همه به جز اسب اجداد وحشی در منطقه دامنه های تپه ای داشته اند. شرق آسیا فقط پنج گونه و آمریکای جنوبی فقط یک گونه را در بر داشت. شمال آمریکا، استرالیا و آفریقای شرق صحرا هیچ. بنابراین پیشرفت مردم این منطقه دامنه های تپه ای به دلیل این نبود که از نظر نژادی یا فرهنگی برتر بودند بلکه به این دلیل بود که از نظر جغرافیائی مزیت هائی داشتند. تمرکز گیاهان خوردنی در چین به خوبی این منطقه نبود لکن به هر حال خوب بود لکن در چین اهلی کردن گیاهان دوهزار سال بعد از منطقه دامنه های تپه ای آغاز شد. اهلی کردن گیاهان و حیوانات در سایر مناطق جهان(صحرای آفریقا، استرالیا و آمریکا) نیز پانصد سال یا بیشتر بعد از چین اتفاق افتاد.  نوع غلات موجود در منطقه دامنه های تپه ای امکان بهبود نژادی را نیز به سرعت بیشتری فراهم کرد. چه اینکه دوره عمر این غلات یک سال بوده و ابتدا به صورت خودرو از طریق افشانده شدن بر سطح زمین رشد کرده و تداوم می یافتند. پس از اینکه اولین زنان این منطقه برای کشت غلات در زمین شیار ایجاد کرده و دانه ها را با خاک پوشاندند تا از گزند پرندگان در امان بمانند، بذر های ضعیف و کوچک امکان سر بر آوردن از خاک را نیافته و بذر های قوی تر نمو یافته و نسل بعدی غلات دانه درشت تری را به دست دادند. به این معنی که اصلاح نژادی این گیاهان پس از یکسال آغاز شد. این نو آوری ها، محصول بیشتر، امکان خوردن بیشتر و زاد ولد بیشتر و رشد جمعیت و اسکان و شکل گیری فرهنگ را فرا دست آورد. این منطقه ای است که آیان موریس آن را کانون اولیه"غرب" می داند، چه اینکه فرهنگ و انسانهائی که سایر مناطق غرب تا اروپا را مسکونی کردند عمدتاً از اعقاب همین مردم و فرهنگ بودند.

 هر جا که مردم در مکان های مناسب اسکان یابند، بیشتر زاد و ولد کنند و سخت کوش تر باشند، دیگرانی که تصمیم های متفاوتی اخذ کرده اند را از میدان به در میکنند. چنین شد که سایر گونه های انسانی یا بوسیله این گونه هشیار از بین رفته یا در رقابت در استفاده از منابع طبیعی خوراکی حذف و به تدریج منقرض شدند.

  آیان موریس می پرسد در صورتی که انسانها از نظر ژنتیکی به صورت گروههای وسیع مشابه یکدیگر هستند آیا از لحاظ انگیزه ها می توان تمایزی بین گروههای انسانی مانند شرقی ها و غربی ها یافت؟ اگرآنچه که مربوط به وجوه بلند مدت رفتاری است را در نظر بگیریم از این نظر نیز تشابه وجود دارد. به گفته او انگیزه همه انسانها عبارت بوده است از طمع، تنبلی وترس.  به دلیل همین قواعد رفتاری انسان  به دنبال بهبود زندگی خود، یافتن راههای ساده تر انجام امور و حفظ خود بوده است. به نظر او این مطلب، اگر بخواهیم آن را از نقطه نظر بلند مدت چند ده هزار ساله بنگریم، برای بستن بحث اصول رفتاری کافی است.

عصر کاهن شاهها و خدایگان شاهها
با اسکان انسانهای اولیه به تدریج جوامع کوچک در اطراف فعالیت کشاورزی شکل گرفت. در این جوامع ارث بردن زمین از مردگان یک ضرورت برای بازماندگان شد. امری که طبیعتاً بی سابقه بوده و سابقه و تدارک نهادی خاصی در جوامع متحرک شکارچی و جمع کننده میوه و دانه نداشت. باستانشناسان بر این عقیده هستند که این امر توجه به اجداد مرحوم هر فرد را برای اثبات مالکیت لازم می ساخت.  در بسیاری از حفاری های انجام شده در قدیمی ترین آثار روستاهای منطقه موسوم به دامنه های تپه ای آثار قبرستان و جمجمه هائی که به نظر می رسد از قبر ها بیرون آورده شده و در ساختمانهای مسکونی و در مکانهای مناسب نصب گردیده یافت شده است. این امر نیز نشان می دهد که زمانی بایستی سپری می شده تا مردگان به درجه اجداد قدیس نائل آیند و در این شرایط اسکلت جمجمه آنها می توانسته است برای کمک به اثبات مالکیت زمین موروثی و رفع نگرانی ها و رفع شر و مشاوره و در خواست حاجات مورد استفاده قرار گیرد. به تدریج مقبره های مستقل برای اجدادی که بین اهالی مشترک بودند ایجاد شد و رسم قربانی کردن انسانها بری شادی روح اجداد و خدایان موهوم در این منطقه آغاز شد. غربی ها و شرقی ها به روشهای مختلفی برای ارتباط با ارواح اجداد پی بردند. غربی ها اسکلت جمجمه اجداد خود را با خود به محل های مسکونی جدید می بردند و ساختمانهائی می ساختند که از ستونهای متعدد و جمجمه گاو پر می شد و در آنجا افرادی را قربانی می کردند تا ارواح گذشتگان را شاد و همراه کنند. شرقی ها (ابتدا در چین) مجسمه هائی از سنگهای قیمتی می ساختند و به همراه مرده دفن کرده و نهایتاً نیز افرادی را سر می بریدند و داخل قبر می انداختند.

گرچه

/ 0 نظر / 6 بازدید